عارفانه
من از این لحظه های بی تو بودن سخت بیزارم تورا درهر نفس پیش دو چشم سبز می خواهم کجایی تا ببینی در شبان سرد وافسرده میان بستر غمگین عذاب آلود وبی تابم به یاد چشم پر مهرت شبان خویش افروزم سحر دل بانگ می گوید:که وایم باز بیدارم قلم بر حرمت پاکت غزلها می سراید لیک دلم با سرزنش گوید که از حرم تو می کاهم نجابت در نگاه تو کدامین واژه را شاید کلام عشق را خوان زخط ناب چشمانم تورا آنسان که من بینم کدام اغیار بیند تو یوسف را عزیزی چون من ارزشمند می دارم نه مجنونم که لیلی را به چشم بسته عاشق شد تورا من خوب می فهمم تو را من خوب می دانم خداونداکمکم کن. تا زودتر ببخشم دیرتر برنجم . بیشتر بیاندیشم کمتر قضاوت کنم. بیشتر گوش کنم کمتر حرف بزنم. بیشتردل روشاد کنم کمتردل رو بشکنم. بیشترشادی کنم کمتر غمگین باشم. هنگامی که خورشید در انتظار طلوع ست ومن بر سجاده ی نیاز ایستاده ام وبوی گل فضا رو عطر اگین کرده در این هنگام نسیم صبحگاهی بوی خوش تورا از لابلای شکوفه های گیلاس وسیب به مشامم می رساند ومرا سرشار ازنشاط می کند وحالی دگر بمن می دهد با انکه توهر لحظه ودر همه جا با منی ومرا رها نمی کنی ولی من بی قرار توام مثل ماهی که ازاب بیرون افتاده وبرای چشیدن یک قطره اب سجده می کند من نیز تورا در سجده می یابم وهمانند پرنده ای که در قفس اسیر است وبرای ازادی دعا می کند من نیز چنیم تاکه شاید ازادی بیابم. در این لحظات که در تنهایی خود غرق شدم می فهمم جانم در پی یافتن یاریست که مرا دراین تنهایی یاری کند و جان سوخته ام را التیام دهد. صدایی گوشهایم را نوازش می دهد با خودم می گویم کیست که مرا می خواند درست که گوش می دهم می فهمم که این صدای همیشه آشناست که خود نمایانگر همه ی غم های من است. اه امروزدلم گرفته هوای گریه داره. دلم می خواد گریه کنم مانند ابری که گریه می کنه. تاغصه هاشوخالی کنه . خودشواز هر چه غصه رها کنه. منم گریه کنم تاخودمو از هر چه غصه وغم رها کنم. دلم می خواد بارون بباره . تا زیر بارون راه برم تا غصه هام شسته بشه گریه کنم وبارون اشکامو پاک کنه. کسی اشکامو نبینه تا به حالم ترحم نکنه. اه از این زندگی که پرازغصه ورنجه. اه از این دنیا که همیشه امید ونومید می کنه. اه دلم گرفته اه خسته ام اه خسته ام از همه چیزوهمه کس. ای صاحب عشق ودوستی کجایی؟ ای صاحب دل ودلربایی کجایی؟ ای صاحب مرگ وزندگی کجایی؟ دلشکسته ودلگیرم ازتو کجایی ؟ ازاین دنیاو زندگی بیزارم کجایی؟ خسته ام خسته کجایی؟ عشق قطعه کوچکی از پازل زندگیه که همه برای کامل کردن زندگی دنبالشن اما نمی دونن که عشق همان زندگیشونه که گم کردند. امروز دل اهل ولا شکسته در ماتم ابن الرضا نشسته برای ماکهف امان جواد است مشکل گشای دوجهان جواداست مارابه دل مصیبت جواد است امیدما به رحمت جواد است روی جواد آیینه جمال است نومیدی از درگاه او محال است این روزعزیزرا به تمام دوستان روشندلم تبریک میگم دلم می خواد پر بگیرم بشم ز ا ئر تو تاتودست بکشی رو سرم داد بزنم امام رضا هرچه دارم فدای تو امام رضا عشق رضاتاابدنوشته ی سرشتم دلم می خوادبا کبوترات روی صحن طلا داد بزنم از ته دل رضا رضا رضا تویی ای امام عاشقارضارضارضا وقتی به جهل جوانی بانگ بر مادر زدم دل آزرده به کنجی نشست و گریان همی گفت مگر خردی فراموش کردی که در شتی می کنی. چه خوش گفت زالی به فرزند خویش چو دیدیش پلنگ افکن وپیلتن گر از عهد خردیت یاد امدی که بیچاره بودی در آغوش من نکردی درین روز بر من جفا که تو شیر مردی ومن پیر زن این روز رابه تمام پدر بزرگهاومادر بزرگهای عزیز وزحمتکش تبریک عرض می کنم. چرا مردا همیشه خوشحالند چون آدمای بی خیال همیشه می خندند. اگر یک زن ویک مرد از ساختمان ده طبقه بیفتند زن زودتر می رسه چون مرد وسط راه راه رو گم می کند. چند مرد چگونه نیمرو درست می کنن؟ یک نفر ماهی تابه رو نگه می داره بقیه گاز زیر ماهی تابه رو می چرخونن. اقایون لباساشون رو به دودسته تقسیم می کنند یک دسته لباسای کثیف دسته دیگر لباسای نیمه کثیف. می دونید نازکترین کتاب دنیا چیه؟کتاب رازهایی که مردان در مورد زنان می دانند. چرا اقایون مجرد دنبال خانمهای باهوشند؟ زیرا دنبال دوچیز متفاوتند. در جوی زمان در خواب تماشای تو می رویم . سیمای روان با شبنم افشان تو می شویم . پرهایم ؟ پرپر شده ام . چشم نویدم به نگاهی تر شده ام . این سو نه ان سویم. و در ان سوی نگاه چیزی را می بینم چیزی را می جویم . سنگی می شکنم رازی با نقش تو می گویم . برگ افتاد نوشم باد : من زنده به اندوهم . ابری رفت من کوهم : می پایم . من بادم : می پویم . در دشت دگر گل افسوسی چون بروید می ایم و می بویم . حرف ها دارم با تو ای مرغی که می خوانی نهان از چشم و زمان را با صدایت می گشایی! چه ترا دردی است کزنهان خلوت خود می زنی اوا ونشاط زندگی رااز کف من می ربایی؟ در کجا هستی نهان ای مرغ! زیرتور سبزه های تر یا درون شاخه های شوق؟ می پری از روی چشم سبز یک مرداب یا که می شویی کنار چشمه ی ادراک بال و پر ؟ هر کجا هستی بگو با من . روی جاده نقش پایی نیست از دشمن . آفتابی شو ! رعد دیگر پا نمی کوبد به بام ابر . مار برق از لانه اش بیرون نمی اید . و نمی غلتد دگر زنجیر طوفان بر تن صحرا . روز خاموش است آرام است . نمی دانم چرا کسی نیست گریه هامو ببینه نمی دانم چرا کسی نیست اشکامو پاک کنه نمی دانم چرا کسی نیست غصه هامواز بین ببره نمی دانم چرا خدا فراموشم کرده نمی دانم چرا صدامو نمی شنوه نمی دانم چرا منو با این همه غصه تنها گذاشته نمی دانم کجایی یامن کیم که تورو گم کردم نمی دونم چرا هرچه می گردم تورو بیشتر گم می کنم نمی دونم اخر تورو گم کردم یا خودم گم شدم نمی دونم چرا چرا چرا؟؟؟ خداوندا یاری ام کن در این کور راه زندگی راه سعادت را پیدا کنم . معبودا کمکم کن زندگی ام را شاد و شادی ام را با آن کس که لایق شاد بودن است تقسیم کنم . بار پروردگارا دلم را نوری ببخش که جانم از روشنایی اش تجلی یابد . الهی آسمان قلبم را آبی و ستارگان عشقت را در درونم نورانی فرما . ربنا انچه به ما می بخشی لایق زندگانی ما باشد و انچه از ما می گیری راهی برای سعادتمان . آمین . اگر دنبال دو خرگوش باشی به هیچ کدام نمی رسی. مرداب اتاقم کدر شده بود و من زمزمه ی خون را در رگهایم می شنیدم . زندگی ام در تاریکی ژرفی می گذشت . این تاریکی طرح وجودم را روشن می کرد در باز شد و او با فانوسش به درون وزید . زیبایی رها شده ای بود و من دیده براهش بودم : رویای بی شکل زندگی ام بود . عطری در چشمم زمزمه کرد . رگهایم از تپش افتاد همه ی رشته هایی که مرا به من نشان می داد در شعله ی فانوسش سوخت : زمان در من نمی گذشت . شور برهنه ای بودم . او فانوسش را به فضا آویخت . مرا در روشن ها می جست . تاروپود اتاقم را پیمود و به من ره نیافت . نسیمی شعله ی فانوس را نوشید . وزشی می گذشت و من در طرحی جا می گرفتم . در تاریکی ژرف اتاقم پیدا می شدم . پیدا برای که؟ او دیگر نبود . آیا با روح تاریک اتاق آمیخت؟ عطری در گرمی رگهایم جابجا می شد . حس کردم با هستی گمشده اش مرا می نگرد و من چه بیهوده مکان را می کاوم : آنی گمشده بود . دلتنگی واژه ای آشنا برای قلب هر عاشقی ست که عشقش روزی آن قلب را مالامال از محبت کرد و اکنون آن را با دنیا دنیا خاطرات ویران ساخت و روحش را میان دیروزها رها کرد . حال باید ماند و سوخت و ساخت یا رها کرد و رفت و جان را باخت .
دشت می گیرد ارام. تیرگی می اید. قصه رنگی روز می رود روبه تمام. شاخه ها پژمرده است. سنگها افسرده است. رود می نالد. جغدمی خواند. غم بیامیخته بارنگ غروب. می تراودزلبم قصه سرد: دلم افسرده دراین تنگ غروب. نگاهت اسمانم بودوگم شد دوچشمت سایبانم بودوگم شد به زیر اسمان در سایه تو جهان دردیدگانم بود وگم شد برترا مرا به تو حاجتی و امید حاجتی است که خود هرچه کوشیدم به جایی نرسیدم وبه هر در که زدم روزنه اجابت گشوده نشد/ تا اینکه وجود و دلم به سوی تو اشارت کرد / که مرا جز تو هیچ حاجت پذیری نیست . انچه پیش از این وجودم / ازجود و احسان می طلبید باعث لغزش گناه آلود من شد. گناه کردم / گناهی پر از لغزش و بر پای عجز افتادم/ انگاه تو مرا بیاد خویش آوردی و به یاری تو وبه قدرت ایمان بپا خاستم و به قدرت تو از ذلت لغزش به عزت بخشش رسیدم. اری زندگی زیباست زندگی اتشگهی دیرینه پابرجاست گر بیافروزیش رقص شعله اش درهر کران پیداست ورنه خاموش است و خاموشی گناه ماست (( سیاوش کسرایی)) سبحانا/ازسرزنش دشمنان ورویدادهای اندوهبارمیان مردمان ورنج وگرفتاری مرادرپناه خودبگیر وازشر گناهانی که توبرانهااگاهی مرادرپرده مغفرت خویش بپوشان ان گناهانی که اگرشکیبایی تودرکیفر انهانبود برمن بسی سخت ودشوارمی امد. حکایت اول / وسط و اخر دنیا اینست : گریه کنیم / اندوه کشیم / فنا گردیم.




